س س لا ل سلام!
س س لا ل لا سلام!
هنر ،ادبیات،و روزی نوشت از علاقمندیهای نویسنده ی این سطور است.
س س لا ل لا سلام!
خوشحالم که حداقل این فرصت را دارم تا نوروز را به همه ی شما تبریک بگویم !
نوروزتان مبارک !
تهرانی ها شلغم را با شکر و مشهدی ها با نمک و یزدی ها خالی و بعضی اصلا نمیخورند و بعضی ندارند که بخورند !
تناسب عجیبی بین شلغم و خدا هست !
کمی حالم خوب است ! عاقلانه ترمیتوانم بنویسم ٬راهم را کج کردم تا میانبر بزنم و میانبر را آمدم تا زودتر برسم و به دلیلی برای هویج هورا کشیدم نه انگار تب دارم !توهین میکنم ! چون راحتم و آه میکشم چون بلدم ٬اما نفس میکشم چون نیاز دارم و خاطراتم را مرور میکنم تا خودم را فراموش نکنم و فراموش میکنم تا خودم یادم نیاید وگرنه از کج راهه به راه خواهم آمد و دیر خواهم رسید و آن وقت هویج را مرور میکنم تنها در خاطراتم . من نبض هویج را گرفتم تند می تپید و صدای قروچ شکستنش دندانم را آه کشید و زبانم به کیفر آهش لخته شد . من دلیلی برای کمی خوب شدن ندارم .حرمله برای علی اضغر روضه میخواند و من گریستم ٬مادر تو هم گلویت را انگلوک میکند و تو تف انداختی به سجاده ی من ! من هم نمازم را قهر کردم تا خدا بلد باشد هویج مرا به ادرار حرمله آلوده نکند ..............این نقطه ها سانسور نیست ٬تو باید بدانی همه ی آنچه سپید است کلمات من است که سانسور شدند و حالا مجبوریم با هم هویج را بخوریم و خدا را شکر کنیم که حرمله را برای روضه خواندن آفرید ..............دستم را ول کن من کمی حالم خوب است !
کوتاه ترین داستان بلند جهان
خیمه های شیون خم اند وآه کودکان را شعله می کشند.زنان به هراس چهره آراسته اند و زآن میانه مردی عبور میکند
.بر کشتگان خویش نگاهش غمناک.گوش بدار تو نیز خواهی شنید؛سکوت بر ادمیان چیره است.تپه ها از آنچه خواهند شنیدیاغی اند.
آسمان در انجماد لحظه ای باور خویش را بربودن انکار میکند،وآفرینش مبهوت به آفریدن دستهاش وانهاده،صدای
سم اسبش بر پیکر خلقت زیست را می رماند.دشمنان مست کدام واژه اند ؟اینک او بر جدال توفنده می جهد.واز میان غریو سپاهیان چنین گوش دار:
او نخست ماراگفت ؛آیا کسی هست تا مرا یاری کند؟ودیگر بار ، وباری همچنان !وآنگاه تیغ از میان برکشید:
"هرگز ، هرگز به ذلت تن درنخواهم داد
."
تعجبی ندارد اگر شهید خسرو گلسرخی در دفاعیات خودش از حسین نام میبرد و او را الگوی خود میخواند و اگر گاندی نیز حسین را سرور خود میخواند تعجبی ندارد و اگر من گلسرخی را شهید میخوانم مایه تعجب نیست.تعجب از ناشناخته ماندن حسین در میان خیل عزادارانش هست و افراط بر عزاداری !بارها وبارها میشنویم که حسین مظلوم است و ما بر مظلومیتش شیون میکنیم ویادمان رفته است که حسین انسانی آگاه بود وبا آگاهی کامل انتخاب کرد وباید او را ستود اما شیون برای چیست ؟! شیون برای کیست؟!مگر نه اینکه او زیباترین مرگ را انتخاب کرد و آیا نمیدانست چه برسرش خواهد آمد ؟ویا نمیتوانست سازش کند ؟ او پیرمردی بود که در سنی بیش از شصت سالگی (۶۳) و حاضر به سازش نبود ٬سنی که مردان عاقلند و بسیار سازشکار ٬محتاطند و محافظه کار . چرا یادمان رفته است که او با آگاهی انتخاب کرد و آیا بر این انتخاب باید گریست ؟! حسین روح آزادش را به لذت زندگی نفروخت و اوست که ایمانش شبهه ی" مرگ نیستی ست " را پاسخی قابل تامل میدهد .برای فهم ایدئولوژی ها و مکتب ها به ایمان رهروانش باید نگریست و حسین ایمان بزرگ بود .اگر حسین اهل معامله نبود اما امروز دسته دسته سرش را به نیزه ی جهل کردند و با آن روزی میخورند ٬یک دست سر حسین و یک دست پیاله ی گدایی ٬ یک دست علم ابوالفضل و یک دست پیاله ی مشروب ٬حسین اهل معامله نبود و امروز حاج آقا برای بخشش درمی به رونق مسجد و دسته ی محله اش سر حسین را معامله می کند .و مساجدی که روزگای مقدس بودند و رونق مناجات با خدا بودند حال رونقشان را با عزای حسین میخواهند و مداحان در مملکتی که نه نویسنده اش و نه معلمش و نه مردمش حق کانون صنفی ندارند آنان کانونی با رونق بی نظیر دارند ! و هنرمندش حق ندارد در ایام محرم فیلمش را به نمایش بگذارد ٬هنر بی رونق است و مداحی با رونق! و مداح آنقدر در نو آوری نوحه ها کم آورده که به سبک داریوش نوحه می خواند !و شاید هم دلش خواست و بندری هم نوحه خواند و اسمش را گذاشت مولودیه!آری تعجب اینجاست! و اینکه نمیدانیم به روزگار صفویه که پادشاه مشروبخوار بود دسته های زنجیرزنی را از سنت مسیحیان گرفت ٬و اینکه نمیدانیم علم ابوالفضل همان صلیب مسیحی ست ! و تمثالها از تمثال میسحی آمده است تا در برابر سنی یان عثمانی صاحب ویژگی بشویم و حتی اگر بشود قمه زد!ونمیدانیم برای ادامه ی هر حاکمیتی باید اول مردمش را با خرافه ها و دروغ ها آمیخت!و نمیدانیم امروز مردم ظالم ها را ارج می نهند و مظلوم نمایی ارج به ظالم هاست!و نمیدانیم که حسین با مظلوم خواندنش مظلوم خواهد ماند تا ابد!و وقتی گل بر سر و روی خود میمالیم نمیدانیم که حسین برای شهادت بسیار پاکیزه بود و او برای برچیدن خرافه ها در دین سازش نکرد ! و نمیدانیم که چگونه حسین راباید شناخت و چگونه باید او را به دیگران آموخت !و چه چیزها که نمی دانیم!!!!!!!!!!
نمیدانم از کجا شروع کنم ! روزی که این وب نوشت (وبلاگ ) را شروع کردم به نوشتن شاید برای یه تجربه بود ٬ وبعد بدون اطلاع و جار زدنی اولین مطلب را نوشتم بعدش دیدم که اول بار می نویسند ما آمدیم ٬سلام و این حرفا ! اما من چی میخواستم بنویسم ؟علاوه بر روزی نوشت ٬هنر و ادبیات اول فلسفه هم بود و چیزی که نبود سیاست بود و نوشته های اجتماعی ٬دیدم حوصله فلسفه را ندارم اون رو حذف کردم و به خودم گفتم منظورم اینه که این چیزا مورد علاقه ام هست .من که به کسی قول و تعهد ندادم حتما در مورد هنر بنویسم !نمیدانم ٬اما میدانم امروز نمیشه از کنار بعضی چیزها به راحتی گذشت و اجتماع و مشکلات اون یکی از اینهاست. خواستم تخصصی تر بنویسم مثلا بعضی پست ها فقط تصویر بذارم و اسمش رو بذارم" گاهی تصویر " اما ترس برم داشته که هرکی برا خودش تصویر رو برداره و هر جا هم دوست داشت استفاده کنه !مگه خودم اینکار رو نمی کنم ؟! الان می بینم بیشتر مطالبم رو مسائل سیاسی و اجتماعی تشکیل میده ٬ و هر کی بیاد به توضیح وبلاگم می خنده ٬میدونم این تقصیر من نیست اما حالا باید چکار کنم ؟ بیام تخصصی کا رکنم و باز میبینم نمیشه !اصلا چرا من به همه چیز علاقه مندم ؟! انگار دارم توبه نامه می نویسم اما بازم گله مندم و نمیتونم دست از نقد کردن بردارم ! شعر ٬نقاشی ٬ ادبیات ٬ دین ٬ فلسفه ٬فیلم٬ سیاست ٬ اجتماع ٬ تاریخ ٬ خدا ٬ مرگ ٬ و خیلی چیزای دیگر همه شون مورد علاقه ام هستند . هر روز بهشون فکر میکنم و دست از سرم بر نمی دارند اما باید فکری بکنم و برای ادامه ی کارم طرحی تازه داشته باشم .این مطالب رو زمانی می نویسم که مطلب دیگه ای رو نیمه کاره رها کردم ٬ توی این چند داشتم به انقلاب فکر میکردم و یه نکته کشف کردم و داشتم در اون مورد می نوشتم .راستش دیدم داره تبدیل می شه به یه نظریه و بعد رهاش کردم تا ببینم می تونم با خودم کنار بیام ؟ ! حالا که رهاش کردم اما شاید براتون جالب باشه تیترش چی بود ؟ :" انقلاب ها منشأ خرافی دارند ."...............باید بیشتر فکر کنم !
امروز که ایمیلم را باز کردم دیدم این مطلب را یکی از دوستان برایم فرستاد از لحن نوشته اش می توانم حدس بزنم که از نوشته های خودش است و تنها کسی ست که مرا به این اسم می شناسد ! دوست دارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يك معلم مدرسه در روز شكرگزاري از شاگردانش خواست نقاشي چيزي كه به خاطرش از خداوند سپاسگذار هستند , بكشند .او خيلي دلش مي خواست بداند که اين بچه هاي فقير شكر چه چيزي را به جا مي آورند.او مي دانست كه اغلب آنها تصوير بوقلمون يا ميزي پر از غذا را خواهند كشيد.
هنگامي كه معلم, نقاشي داگلاس را ديد يكه خورد ,چون او با همان نقاشي كودكانه و ضعيفش, تصوير يك دست را كشيده بود.
- اين دستِ كيست؟
همه شاگردان دلشان مي خواست پاسخ اين سوال را بدانند. يكي مي گفت :حتماً دست خداست كه مي خواهد برايمان غذا بياورد . ديگري مي گفت : حتماً دست يك كشاورز است كه بوقلمون پرورش مي دهد.
بالاخره وقتي همه بچه ها سرگرم نقاشي شدند , معلم روي ميز داگلاس خم شد و پرسيد:
- آن نقاشي دست كيست؟
داگلاس زير لب زمزمه كرد :
- خانم معلم اين دستِ شماست.
- معلم به يادش آمد كه گاهي موقع زنگ تفريح , دست داگلاس را كه پسر تنهايي بود مي گرفت و او را از كلاس بيرون مي برد . معلم عادت داشت اين كار را براي همه بچه ها بكند , ولي اين كار براي داگلاس معناي عميقتري داشت. روز شكرگزاري روزي است كه ما بخشي از وجود و احساسمسان را به ديگري مي بخشيم .
از يك نويسنده گمنام
شهرزاد روضه خوان
چقدر سخت است بین راه بغض گلویت را بگیره ونتوانی ٬توی خیابان هم نتوانی واگه دوستت ازت پرید چته باز هم نتوانی ٬سرکار بروی وهمه فهمیده باشند وباز هم نتوانی و ساعات روز انقدر کند بگذره که خودت را لو داداه باشی وباز هم نتوانی ٬وچقدر سخته بغض گلوی کسی را بگیره که روی جنازه ها گریه نمیکنه! امروز صبح عازم محل کارم بودم و درست اولین صندلی مینی بوس نشسته بودم ٬توی سرویس همه مرا میشناسند وراه پر بود از تپه ها ی برف ٬برفی که آرزو دارم اگه روزی مردم تمام جناره ام رو بپوشه و چقدر حریصم برای دیدن برف٬اما تمام تخیلت را سرودی به هم بریزه !رادیو سرود الله الله راپخش میکرد ویاد علاقه ی پدرم افتادم که همیشه می گفت این آهنگ خیلی قشنگه!...آن موقع بچه بودم و همه چیز مرا و دیگر دوستان کودکیم را همین آهنگ ها مشغول میکرد.رادیو های کهنه و جلد چرمی که فقط دزدکی می توانستیم اونا را دستمون بگیرم٬من٬ همون بچه ی ایلیاتی که هر روز بایداخبار جنگ رو از رادیو می شنیدم ٬هنوز اشک های برادرم رو به یاد دارم که وقتی فاو سقوط کردو هنوز یادمه کیلومتر ها راه را پیاده رفتم تااولین شهید ده را استقبال کنم و عکس های اونو که پسر عموم برا کپی کردنش باس یه خودکار بیک پر بهش میدادی و من از کجا باس می آوردم ٬کدوم مغازه وچه بهانه ای برا بابام باس می آوردم؟نه ٬خودم نقاشی میکنم.دسته دسته گلهای شقایق را تو بهار بچه های کوچکتر از خودم که زورم بهشون میرسیدو بزرگ تر از خودم که زورم بهشون نمی رسید می چیدند تا من روی سنگ ها عکس شهید ده را نقاشی کنم .توی ده حتی از یک نفر نشنیدم که او آدم بدی بود٬و یاد روزی که سر کلاس درسمون اومد و برامون نقاشی کشید٬"بچه ها این چیه؟"همه با هم گفتیم :" این بلوط است."اخبار جنگ و مارش های نظامی را همیشه زمزمه میکردم ٬در خلوت ٬در بازی ٬ همه جا!و شهیدانی که شخصاً به ایمان آنها اعتقاد کامل دارم و به نمازشون و خنده هایی که سر می دادند.خدای من ما چقدر از بهترینهای ایرانی را در جنگ از دست دادیم؟!من ٬همون بچه ی ایلیاتی که معنای پول تو جیبی را نمی دانستم اما برایم قلکی آوردند شبیه تانک!بچه ها ی همکلاسی با شوق اونا را می گرفتیم و هرگز هم به مدرسه پس ندادیم !ودلمان نمی آمد که سوراخش کنیم ٬اصلاًماپولمان کجا بود؟تانک ها اسباب بازی هایی خوب بودند که تا حال ما تجربه شون نکرده بودیم٬نه من و دوستامو متهم به این نکنید که دوست نداشتیم به رزمنده ها کمک کنیم ٬ما تمام تخیل کودکی مون را با جنگ سپری میکردیم ٬اون موقع که کمپ های نفت رو توی دهدز بمباران کردند وتا محل زندگی ما که فصل بهارو تابستون بود و کوچ میکردیم نزدیک ۵۰ کلیومتر بود .شب ها نور شعله ی آتش تا محل زندگی منو روشن میکرد ومن که عاشق نور آتش بودم نمیدونستم که باس خوشحال باشم یا ناراحت! من ٬همون بچه ی ایلیاتی که هنوزم فکر می کنم بزرگترین کشف کودکی ام بازی با نور آتش بود. نه از سیاه بازی خبر داشتم ونه از فیزیک نور اطلاعی بود اما همین بازی ها وهمین کشف ها منو توی همبازی هایی که ازمن بزرگتر بودند و زورم به اونا نمی رسید رهبر و فرمانده کرده بود .و چقدر دلم تنگ اون لحظاتی ی که تمام صخره ها رو با آهنگ و مارش نظامی می دودم ونمی دانم چند بار زمین خوردم!اگه یاد گرفته بودم که میشه با تار عنکبوت و نی صدایی دراورد باز نوبت مارش نظامی بود ٬حالا باس بگم پس نوبت کودکی من کی بود؟...من بغضم گرفته از روزهای از دست رفته ی کودکیم .از یاد آوری اون که کسانی می رفتن و بر نمی گشتن ٬چندی پیش توی خیابان با کسی برخوردم که ۵ سال اسیر بود و امروز راننده ی تاکسی بود بهش گفتم یادته اون آخرین روزی که داشتی میرفتی و هی می گفتی برا من گریه کنید که دیگه بر نمی گردم؟!هنوز یادم بود! یاد پدر فرتوتی وپیری که برای شناسایی پسر اسیرش به تهران رفته بود تا فیلمهای اسرا روببینه ٬و وقتی هم دید پسرشو شناخت و اول شروع کرد به فوش دادن به خودش وبعد هم به همه ی ملت و انقلاب!رو کرده بود به فیلم وبه پسرش که الان نیازش داشت ولی نبود ٬داشت تمام حکومت ها رو با هم نقد میکرد." تو زمان رضاشاه پدر من جو میکاشت و تو زمان محمد رضاشاه من جو می کاشتم و تو انقلاب هم که تو جو می کاشتی ...به تو چه ربطی داشت که بری جبهه ؟!میدونی خواهرات چی نیاز دارن؟و.....وحالا من برا پدرم باس چی سوغاتی ببرم؟ شاید چند روز دیگه بخوام برم پیشش٬من میدونم زمستونه و دست هاش الان پر از ترکهای کار ورنج زندگی یه.میدونم اگه بخوام بهترین کرم نرم کننده ی پوست رو براش ببرم بازم میگه ٬نه همون وازلین های قدیمی بهتره!برای زنان ده چی باس ببرم؟ میدونم بعد از احوال پرسی بهم میگن قرص سرما خوردگی ٬سر درد ٬همرات نیست؟!همسایه ی من حتماً پول کوپن قند وروغنشو نداره٬اون یکی بچه هاشو فرستاده برن چوپانی کنند٬این یکی دختر شو دیگه نمیذاره درس بخونه چون مدرسه ی دبیرستان دخترونه تو ده نیست.آیا من نباید بغضم بترکه از اینکه یادمه از شصت دانش آموز ده توی یه سال همه ترک تحصیل کردن و فقط چهار نفرمون موندیم؟خدای من هم بازی های من کجان؟!اگه هوا اونقدر سرد بشه باس یاد کارگرای اصفهان باشم که توی سرما میلرزن٬شما تا به حال دیدین ۱۰الی ۱۵ نفر توی یه اتاق بخوابند؟دیدین توی یه حیاط یا کاروانسرای کوچک بیش از ۱۰۰نفر بخوابند؟ شما می دونید من چرا اینقدر عکسهای سالگادو رو دوست دارم چون شبیه زندگی هموطنای منند ٬اون عکسی که تو برزیل از معدن طلا میگیره آدم ها رو مثل مورچه نشون میده و...حالا برای بابام آهنگ الله الله بذارم و یا به همه ی هم ولایتی هام خبر اینو بدم که امروز ٬روز محرومیت زدایی نام گرفته....اوه خدای من ٬من با چه رویی برم پیش هم وولایتی هام؟ منم دیگه شبیه اونا نیستم......خدای من ...من همون بچه ی ایلیاتی ام...خدای من میدونی همون پسره شاپور رومیگم که از من بزرگتر بود به من زور میگفت و من از تو خواسته بودم بزنیش امروز تو اصفهان داره کارگری میکنه ....من که نگفتم اینجوری ...اوه خدای من تو میدونی که من دوستت درام اما تو سنت ما این بوده که از تو گلایه کنیم ....یادت هست اون خدائیه ها رو...خدای من پس این چه جور خدائیه؟...
چوپان دروغگو
چوپانی را به دادگاه آوردند وانبوه خلق جماعتی عظیم شدند تا محاکمه ی وی را ناظر باشند.رای قاضی قرائت شد که چوپان به جرم دروغ گفتن بایستی به زندان برود تا ابد.ملت گفتند٬ بدون محاکمه؟قاضی گفت نافهم ها شما چه می دانید؟مگر در کتاب دبستان نخواندید که چوپانها دروغگو هستند؟این چوپان بی سبب فریاد میزد :گرگ آمد٬گرگ آمد! چوپان گفت ولی گرگ آمد.به خدا گوسفندانم را درید .قاضی گفت به من چه؟!میخواستی از همان اول دروغ نگویی!چوپان گفت :ولی آن چوپان که من نبودم.تازه مردم داشتند می رسیدند که گماشته ها مرا گرفتند و آوردند ٬اصلاً مردم هنوز نرسیده بودند که مرا آوردند.آقای قاضی به چه جرمی؟قاضی گفت به جرم ِ تشویش اذهان عمومی.چوپان گفت که من شاهد دارم که گرگ آمد.قاضی گفت تنها شاهدی که من قبول دارم همان گرگ است٬ اگر گرگ شهادت دادکه او گوسفندی درید من قبول دارم و گرنه باید زندان ابد بروی.ملت که توی صحنه بودند داد زدند قبوله٬ قبوله!یا گرگ یا شهادت!ناگهان کسی جیغ زد بدجور که قاضی گفت :زهر مار ! وملت خفه شدند.البته او با آن کسی بود که جیغ زد٬آن جماعت عظیم نافهم بودند.قاضی آن جیغ را فراخواند تا علت را بپرسد.او را آوردند ٬دختری بود که تازه به سن بلوغ رسیده بود وگفت من شاهدم که گرگ آمد و گله ی چوپان را درید.قاضی گفت که تو بیجا کردی اولاً حجابت را درست کن و دوماً دخترم اسمت چیست؟دختر گفت کبری٬من رفته بودم که کتابم را بیاورم که چوپان هم آمده بود آنجا و کتابم را که خیس شده بود به من داد و... قاضی گفت : تو اگر عقل داشتی مواظب کتابت بودی و آن را جا نمی گذاشتی تا خیس شود و الحق که راست گفتند که زن ناقص العقل است و شهادتش مورد گواه نیست.اصلاً تو اون وقت صبح چکار داشتی که دنبال کتاب بگردی؟آخر دختره ی دست وپاچلفتی سرماکلاه میگذاری؟قاضی اورا به زندان محکوم کرد .دختر گفت ولی من رفته بودم برای کتابم ٬اصلاً ما همدیگر را دوست داریم وبه شما هم مربوط نیست. ملت دادزدند" دختره ی بی چشم و رو گورتو گم کن و برو!" دختر که گریه می کرد گفت که چوپان شاهد است که من کتابم را جا گذاشته بودم ولی قاضی گفت فقط گرگ باید شهادت بدهد.چوپان و کبری هردو محکوم شدند اما کبری تصمیمش را گرفته بود.چند روز بعد دوباره چوپانی دیگر را آودند و او هم به جرم تشویش اذهان عمومی محکوم شد چون دوباره قاضی فقط شهادت گرگ را قبول میکرد.ملت اینبار گفتند یعنی چه؟ چرا گرگ باید شهادت بدهد!اماقاضی گفت شماها خفه بشوید نافهم ها! ملت که خفه شده بودند قهر کردند و رفتند.هفته ای گذشت و دوباره جارچی ها دادمیزدند که "چوپانی را محاکمه می کنند...." ولی ملت گفتند برو بابا !محاکمه شروع شده بود واما این بار چوپان گرگ را به عنوان شهادت آورده بود .قاضی که جا خورده بود گفت گرگ باید شهادت بدهد .چوپان گفت ولی اگر ولش کنم جناب قاضی او وحشی ست .قاضی گفت ما نگهبان داریم طوری نیست.گرگ را که آزاد کرده بودند به سوی قاضی حمله کرد ٬نگهبانان از ترس فرار کردند و چوپان هم گفت به من چه!قاضی به کوچه دوید اما گرگ به دنبالش بود و رهایش نمیکرد .قاضی فریاد زد:" گرگ آمد ٬گرگ آمد ." اما مردم اینبار دیگر حاضر نبودند حرف قاضی را بشنوند و پچ پچ کردند که او دروغ می گوید و کسی به کمک قاضی نیامده بود وگرگ قاضی را درید و خورد!