تبليغاتX
شهریور"برف می بارد."

شهریور"برف می بارد."

هنر ،ادبیات،و روزی نوشت از علاقمندیهای نویسنده ی این سطور است.

س س لا ل سلام!

دوری دلتنگی مییاره وشرمندگی !اومدم که بگم هستم اما شرم گفتن نداره .فقط آروم سلام میکنم.

س س لا ل لا سلام!

+ نوشته شده در  84/06/20ساعت 1:29  توسط ع.الف.شهریور  | 

نوروز مبارك باد !

نوروز مبارك باد

 خوشحالم که حداقل این فرصت را دارم تا نوروز را به همه ی شما تبریک بگویم !

                            نوروزتان  مبارک !

 

+ نوشته شده در  83/12/26ساعت 12:0  توسط ع.الف.شهریور  | 

شلغم و خدا

بدون شرح!

تهرانی ها شلغم را با شکر و مشهدی ها با نمک و یزدی ها خالی  و بعضی اصلا نمیخورند و  بعضی ندارند که بخورند !

تناسب عجیبی بین  شلغم و خدا   هست !

+ نوشته شده در  83/12/18ساعت 22:26  توسط ع.الف.شهریور  | 

از ماست که بر ماست !

داشتم از توی یخچال ماست برمیداشتم که متوجه صدایی شدم ٬ماست دستم بود که حس کردم بخار از لوله ی آب بلند میشه ! صدا بلندتر شد و یک مرتبه بخار تمام آشپزخانه را گرفت .صدای سرفه ای شنیدم فکر کردم صاحب خانه است اما دود بخار که فرو نشست دیدم هیکل غولی روبروم ایستاده ٬ماتم برد ولی خوشحال شدم که غول علا الدین سراغ من هم اومده !جسارت  به خرج دادم و آروم گفتم: شما ؟! گفت: من جنم ! امروز باید تو را بکشم ٬ یعنی روز مرگت رسیده ! گفتم: بی خیال بابا اگه تو جنی من جونورم ! ....خلاصه اون گفت و من گفتم دیدم نه بابا قضیه جدی ست.بهانه اوردم که من چیزیم نیست  ؟ با چه منطقی میخوای منو بکشی ؟! گفت :که برات سیانور آوردم گفتم :خره من ماست خوردم مگه نمی دونی سیانور بعد از ماست عمل نمیکنه ؟ گفت: واجبی که عمل میکنه ! گفتم٬ من که واجبی ندارم تازه بهش میگن داروی نظافت ٬کثافت!  خلاصه مجبورش کردم دلیل منطقی برام بیاره و حداقل جرمی مرتکب شده باشم . کمی پشت کله اش رو خاروند و راه رفت ٬من عصبانی شدم و گفتم  : جونور حداقل مثل آدم وایسا یه جا و فکر کن و اینقده راه نرو تمام خونه رو خیس کردی ! برگشت و گفت ٬ این چیه ی تو دستت ؟ گفتم ماست ـه گفت : ماست سیاهه یا سفید ؟ گفتم کور که نیستی سفیده ٬ گفت غلط کردی ماست سیاهه ! و زودتر باید بمیری ٬ زود باش بمیر ! به تته پته افتادم گفتم بابا این که دوغه گفت دوغ سیاه یا سفید ؟گفتم دوغ که سفیده !..........گفت :وقتی ماست سیاهه چطور دوغش سفید میشه ؟! ....دیگه تموم شده بود  . من راهی پیدا نکردم پس با تمام توانم ماست را فورت کشیدم .....سرم خیلی گیج رفت  و به خودم گفتم از ماست که بر ماست!خلاصه من زنده موندم ولی خداییش هیچ ربطی به داستان اون شیره نداشت که زنده موند !!!!

+ نوشته شده در  83/12/14ساعت 17:33  توسط ع.الف.شهریور  | 

لعنت خدا بر دو گروه٬

۱ـ کسانی که بر حسین قمه زدنند

۲ـ کسانی برای حسین قمه میزنند !

+ نوشته شده در  83/12/14ساعت 11:30  توسط ع.الف.شهریور  | 

کمی حالم خوب است !

 

کمی حالم خوب است ! عاقلانه ترمیتوانم بنویسم ٬راهم را کج کردم تا میانبر بزنم و میانبر را آمدم تا زودتر برسم و به دلیلی برای هویج  هورا کشیدم نه انگار تب دارم !توهین میکنم ! چون راحتم  و آه میکشم چون بلدم ٬اما نفس میکشم چون نیاز دارم و خاطراتم را مرور میکنم تا خودم را فراموش نکنم و فراموش میکنم تا خودم یادم نیاید وگرنه از کج راهه به راه خواهم آمد و دیر خواهم رسید  و آن وقت هویج را مرور میکنم تنها در خاطراتم . من نبض هویج را گرفتم تند می تپید و صدای قروچ شکستنش دندانم را آه کشید و زبانم به کیفر  آهش لخته شد . من دلیلی برای کمی خوب شدن ندارم  .حرمله برای علی اضغر روضه میخواند و من گریستم  ٬مادر تو هم گلویت را انگلوک میکند و تو تف انداختی به سجاده ی من ! من هم نمازم را قهر کردم تا خدا بلد باشد هویج مرا به ادرار حرمله  آلوده نکند ..............این نقطه ها سانسور نیست ٬تو باید بدانی همه ی آنچه سپید است کلمات من است که سانسور شدند  و حالا مجبوریم با هم هویج  را بخوریم و خدا را شکر کنیم که حرمله را برای روضه خواندن آفرید ..............دستم را ول کن من کمی حالم خوب است !

+ نوشته شده در  83/12/11ساعت 12:50  توسط ع.الف.شهریور  | 

روزی نوشت / خداحافظ

ده روزی مسافرتم شاید امکان دسترسی به اینترنت را نداشته باشم  پس تا اون موقع خداحافظ !
+ نوشته شده در  83/11/27ساعت 18:47  توسط ع.الف.شهریور 

یادی از عاشورا

يادي از عاشورا/ع الف شهريور

کوتاه ترین داستان بلند جهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیمه های شیون خم اند وآه کودکان را شعله می کشند.زنان به هراس چهره آراسته اند و زآن میانه  مردی عبور میکند.

بر کشتگان خویش نگاهش غمناک.گوش بدار تو نیز خواهی شنید؛سکوت بر ادمیان چیره است.تپه ها از آنچه خواهند شنیدیاغی اند.

آسمان در انجماد لحظه ای باور خویش را بربودن انکار میکند،وآفرینش مبهوت به آفریدن دستهاش وانهاده،صدای

سم اسبش بر پیکر خلقت زیست را می رماند.دشمنان مست کدام واژه اند ؟اینک او بر جدال توفنده می جهد.واز میان غریو سپاهیان چنین گوش دار:

 او نخست ماراگفت ؛آیا کسی هست تا مرا یاری کند؟ودیگر بار ، وباری همچنان !وآنگاه تیغ از میان برکشید:

 

 

"هرگز  ،  هرگز به ذلت تن درنخواهم داد."

 

 

 

 

 

تعجبی ندارد اگر شهید خسرو گلسرخی در دفاعیات خودش از حسین نام میبرد و او را الگوی خود میخواند و اگر گاندی نیز حسین را سرور خود میخواند تعجبی ندارد و اگر من گلسرخی را شهید میخوانم مایه تعجب نیست.تعجب از ناشناخته ماندن حسین در میان خیل عزادارانش هست و افراط بر عزاداری !بارها وبارها میشنویم که حسین مظلوم است و ما بر مظلومیتش شیون میکنیم ویادمان رفته است که حسین انسانی آگاه بود وبا آگاهی کامل انتخاب کرد وباید او را ستود اما شیون برای چیست ؟! شیون برای کیست؟!مگر نه اینکه او زیباترین مرگ را انتخاب کرد و آیا نمیدانست چه برسرش خواهد آمد ؟ویا نمیتوانست سازش کند ؟ او پیرمردی بود که در سنی بیش از شصت سالگی (۶۳) و حاضر به سازش نبود ٬سنی که مردان عاقلند و بسیار سازشکار ٬محتاطند و محافظه کار . چرا یادمان رفته است که او با آگاهی انتخاب کرد و آیا بر این انتخاب باید گریست ؟! حسین روح آزادش را به لذت زندگی نفروخت و اوست که ایمانش شبهه ی" مرگ نیستی ست " را پاسخی قابل تامل میدهد .برای فهم ایدئولوژی ها و مکتب ها به ایمان رهروانش باید نگریست و حسین ایمان بزرگ بود .اگر حسین اهل معامله نبود اما امروز دسته دسته سرش را به نیزه ی جهل کردند و با آن روزی میخورند ٬یک دست سر حسین و یک دست پیاله ی گدایی ٬ یک دست علم ابوالفضل و یک دست پیاله ی مشروب ٬حسین اهل معامله نبود و امروز حاج آقا برای بخشش درمی به رونق مسجد و دسته ی محله اش سر حسین را معامله می کند .و مساجدی که روزگای مقدس بودند و رونق مناجات با خدا بودند حال رونقشان را با عزای حسین میخواهند و مداحان در مملکتی که نه نویسنده اش و نه معلمش و نه مردمش حق کانون صنفی ندارند آنان کانونی با رونق بی نظیر دارند ! و هنرمندش حق ندارد در ایام محرم فیلمش را به نمایش بگذارد ٬هنر بی رونق است و مداحی با رونق! و مداح آنقدر در نو آوری نوحه ها کم آورده که به سبک داریوش نوحه می خواند !و شاید هم دلش خواست و بندری هم نوحه خواند و اسمش را گذاشت مولودیه!آری تعجب اینجاست! و اینکه نمیدانیم به روزگار صفویه که پادشاه مشروبخوار بود دسته های زنجیرزنی را از سنت مسیحیان گرفت ٬و اینکه نمیدانیم علم ابوالفضل همان صلیب مسیحی ست ! و تمثالها از تمثال میسحی آمده است تا در برابر سنی یان عثمانی صاحب ویژگی بشویم و حتی اگر بشود قمه زد!ونمیدانیم برای ادامه ی هر حاکمیتی باید اول مردمش را با خرافه ها و دروغ ها آمیخت!و نمیدانیم امروز مردم ظالم ها را ارج می نهند و مظلوم نمایی ارج به ظالم هاست!و نمیدانیم که حسین با مظلوم خواندنش مظلوم خواهد ماند تا ابد!و وقتی گل بر سر و روی خود میمالیم نمیدانیم که حسین برای شهادت بسیار پاکیزه بود و او برای برچیدن خرافه ها در دین سازش نکرد ! و نمیدانیم که چگونه حسین راباید شناخت و چگونه باید او را به دیگران آموخت !و چه چیزها که نمی دانیم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  83/11/27ساعت 18:45  توسط ع.الف.شهریور  | 

روزی نوشت / باید فکر کنم !

بايد فكر كنم !نمیدانم از کجا شروع کنم ! روزی که این وب نوشت (وبلاگ ) را  شروع کردم به نوشتن شاید برای یه تجربه بود ٬ وبعد بدون اطلاع و جار زدنی اولین مطلب را نوشتم  بعدش دیدم که اول بار می نویسند ما آمدیم ٬سلام و این حرفا ! اما من چی میخواستم بنویسم ؟علاوه بر روزی نوشت ٬هنر و ادبیات  اول فلسفه هم بود و چیزی که نبود سیاست بود و نوشته های اجتماعی ٬دیدم حوصله فلسفه را ندارم اون رو حذف کردم و به خودم گفتم منظورم اینه که این چیزا مورد علاقه ام هست .من که به کسی قول و تعهد ندادم حتما در مورد هنر بنویسم  !نمیدانم ٬اما میدانم امروز نمیشه از کنار بعضی چیزها به راحتی گذشت و اجتماع و مشکلات اون یکی از اینهاست. خواستم تخصصی تر بنویسم مثلا بعضی پست ها فقط تصویر بذارم و اسمش رو بذارم" گاهی تصویر " اما ترس برم داشته که هرکی برا خودش تصویر رو برداره و  هر جا هم دوست داشت استفاده کنه !مگه خودم اینکار رو نمی کنم ؟! الان می بینم بیشتر مطالبم رو مسائل سیاسی و اجتماعی   تشکیل میده ٬ و هر کی بیاد به توضیح وبلاگم می خنده ٬میدونم این تقصیر من نیست  اما حالا باید چکار کنم ؟ بیام تخصصی کا رکنم و باز میبینم نمیشه !اصلا چرا من به همه چیز علاقه مندم ؟! انگار دارم توبه نامه می نویسم اما بازم گله مندم و نمیتونم دست از نقد کردن بردارم ! شعر ٬نقاشی ٬ ادبیات ٬ دین ٬ فلسفه ٬فیلم٬  سیاست ٬ اجتماع ٬ تاریخ ٬ خدا ٬ مرگ ٬ و خیلی چیزای دیگر همه شون  مورد علاقه ام هستند . هر روز بهشون فکر میکنم و دست از سرم بر نمی دارند اما باید فکری بکنم و برای ادامه ی کارم طرحی تازه داشته باشم .این مطالب رو زمانی می نویسم که مطلب دیگه ای رو نیمه کاره رها کردم  ٬ توی این چند داشتم به انقلاب فکر میکردم و یه نکته کشف کردم و داشتم در اون مورد می نوشتم .راستش دیدم داره تبدیل می شه به یه نظریه  و بعد رهاش کردم  تا ببینم می تونم با خودم کنار بیام ؟ ! حالا که رهاش کردم اما شاید براتون جالب باشه تیترش چی بود ؟ :" انقلاب ها منشأ خرافی دارند ."...............باید بیشتر فکر کنم !

+ نوشته شده در  83/11/23ساعت 23:0  توسط ع.الف.شهریور  | 

روزی نوشت. / مرگ ....

خميازه ي مرگسال سوم راهنمایی بود که به یک سال ترک تحصیل محکوم شدم ٬چون بهانه اوردم و در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت نکردم!دلیل قانع کننده ای بود برای رئیس مدرسه ٬حتی اگر من برایش اثبات میکردم که به خاطر سرما خوردگی از این همه سر پا ایستادن دلم ضعف کرد نتوانستم سر پا بایستم ٬مجبور شدم بنشینم و همین باعث شد تا من یک سال تمام از مدرسه فرار کنم !بگذریم چون گذشت!امروز هم بچه های دیگری شاید از مدرسه فرار کنند وشاید کسی چون من علاقه ای به مرگ فرستادن به کسی نباشد .اما من هم یک بار حسابی به همه ی ملت ها مرگ فرستادم ٬ جنوب لبنان آزاد شدو شب فرا رسیده بود ٬ساعت مرگ نواخت و پشت بامهای خوابگاه دانشجویی مرگ سر داده بودند. با یکی از دوستان رفتیم پشت بام . جالب است توی دانشگاه هر خوابگاه مرامی دارند و به رفتاری شهره اند که خاص آنهاست .ما هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای نداشتیم ولی بچه های دانشکده ی هنر همیشه ساز مخالف می زنند ! از خوابگاه های دیگر صدای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می آمد که ما هم شروع کردیم به مرگ فرستادن بر ..........بر همه ی مردم عالم .......بر همه ی ملت ها........ ! از پاکستان شروع کردیم به افغانستان رسیدیم و چین و ژاپن و کره و شوروی و انگلیس و فرانسه و آلمان و همه ی جغرافیای سیاسی شناخته شده !راستش کم آوردند ٬من نه ٬ بچه ها کم آوردند ! جغرافی من بهتر بود و ادامه دادیم مرگ بر مالدیو ..........مرگ بر آلاسکا...........مرگ بر تاهیتی.........مرگ بر جزایر فائو................مرگ بر ماداگاسکار ......مرگ بر آمریکای جنوبی.......شمالی .......مرگ بر دریا ...آب ....سنگ.........هوا .......الاغ ........گوسفند......کرکس .....مرگ بر عزرائیل........ومرگ بر.....؟!

 

+ نوشته شده در  83/11/22ساعت 23:18  توسط ع.الف.شهریور  | 

دست های خدا

امروز که ایمیلم را باز کردم دیدم این مطلب را یکی از دوستان برایم  فرستاد از لحن نوشته اش می توانم حدس بزنم که از نوشته های خودش است   و تنها کسی ست که مرا به این اسم می شناسد !   دوست دارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يك معلم مدرسه در روز شكرگزاري از شاگردانش خواست نقاشي چيزي كه به خاطرش از خداوند سپاسگذار هستند , بكشند .او خيلي دلش مي خواست بداند که اين بچه هاي فقير شكر چه چيزي را به جا مي آورند.او مي دانست كه اغلب آنها تصوير بوقلمون يا ميزي پر از غذا را خواهند كشيد.

هنگامي كه معلم, نقاشي داگلاس را ديد يكه خورد ,چون او با همان نقاشي كودكانه و ضعيفش, تصوير يك دست را كشيده بود.

- اين دستِ كيست؟

همه شاگردان دلشان مي خواست پاسخ اين سوال را بدانند. يكي مي گفت :حتماً دست خداست كه مي خواهد برايمان غذا بياورد . ديگري مي گفت : حتماً دست يك كشاورز است كه بوقلمون پرورش مي دهد.

بالاخره  وقتي همه بچه ها سرگرم نقاشي شدند , معلم روي ميز داگلاس خم شد و پرسيد:

- آن نقاشي دست كيست؟

داگلاس زير لب زمزمه كرد :

- خانم معلم اين دستِ شماست.

- معلم به يادش آمد كه گاهي موقع زنگ تفريح , دست داگلاس را كه پسر تنهايي بود مي گرفت و او را از كلاس بيرون مي برد . معلم عادت داشت اين كار را براي همه بچه ها بكند , ولي اين كار براي داگلاس معناي عميقتري داشت. روز شكرگزاري روزي است كه ما بخشي از وجود و احساسمسان را به ديگري مي بخشيم .

 

 

                                                           از يك نويسنده گمنام

+ نوشته شده در  83/11/20ساعت 10:34  توسط ع.الف.شهریور  | 

برف

 

آی برف٬نشئه ی سپید

احساس من سرد است٬دستهای مرا دعا کن !

میلرزند٬میلرزند.

+ نوشته شده در  83/11/19ساعت 20:56  توسط ع.الف.شهریور  | 

شهرزاد روضه خوان

شهرزاد روضه خوان
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی روزگاری بعد از پیش از این٬حاکمی قدر قدرت و عظیم الشوکت که خدایان از عمر مردمش کاهیدند وبر ریش وی افزودند بر عظیم ملتی گیج٬ فرمان می راند.زنان در نظرش عظیم ناقص بودند ولکن بد هم نبودند!فرمان بداد تا نقص عالم دون ومکان خلقت را به شأن وی آرایند چنان که دختران را آنان که به جمال موصوفند و جراحان بر اندامشان چیزها بیافزودند بیاورند به درگاه .آورده اند ٬جماعتِ مردم فی الفور دوشیزگان ِ جمال بیاراسته را که راهی امارات عرب آن دیار ناجور از بابت زحمتی که بر آنان داشته بود بیاوردند ٬یعنی که حتی آنان را.آورده اند که وی گفت اینان که دوشیزه نیستند ٬ گفتندش :«که بابا گیر نده ملت آبرو دارند.»اما حاکم خشم گرفت الاثر . شهريورکی !اما دوشیزگان را به نوبت بخواند وهر کدام را شبی به آغوش بیفشرد و سپیده دمان به وقت اذان بکشت.آن قوم که عظیم بودند گیج را خبر رسید گفتند طوری نیست و" خدایا از عمر ما بکاه و بر ریش او بیفزا!"ظریفی گفت : بابا شما چقدر خرین! و او از عوامل خارج بود و منظور داشت مردم با او قهر کردند هزار سال.دراین میان ضعیفه ای که بعد از عمل جراحی ِ دماغ از ایام باستان در کما بسر میبرد به دلیل عطسه ی پرستار از خواب پرید.و او گفت که منم شهرزاد قصه گو٬همان ظریف او را گفت :"خر خودتی"شهرزاد گفت که "خر خودتی و جد وآبائت٬ اگه به داداشم نگفتم."شهرزاد نیز قهر وگریه کرد ٬الکی!و زود از بیمارستان بیرون شد .پسری ذوق زده او را به اشارت می گفت :" دختره را ...دختره را..." و شهرزاد گفت" چیه ندید پدید٬"وسوار پرایدی شد که جوانی لایقعل می راندش.اما کور خوانده بود ٬چراکه امر به معروف وی را بدید و از دستش برهانید شهرزاد را و جوان را گفتند :"مگر تو را خواهر و مادر و ناموس نباشد". جوان گفت:" نه" و شهرزاد که می خواست بگوید ما نامزدیم مبهوت انگشت به دهان گزید .وآن قصه گو را بردند یعنی شهرزاد را.ما شنیده بودیم که راویان راست گفتار ما را یواشکی گفتند که وی یعنی شهرزاد روزها در چنگشان بود و به سبب قحط الضعیفه در بلاد مردم گیج وی را به تحفه به حاکم پیشکش نمودند ٬یعنی شهرزاد را.اما شهرزاد قبلاً خود را درمان کرد یعنی درمانی بکرد خود را !حاکم ناجور او را خوش آمد یعنی شهرزاد را.شب نخست او را سخت بیفشرد به آغوش و چون خر بود نفهمید٬آخر شهرزاد قصه آغازید وحاکم اول بار به هوش زنان فرصت یافت. پس او به دیگر شبی وعده ی زندگانی داد و شهرزاد ادامه ی داستان به تعویق وتعلیق بیانداخت روزها وشبها و زنده ماند تا عصر تلویزیون که همه ی داستان های وی را غربیان بی ناموس به ترفندی کارتون کردند .شهرزاد که می دانست گندش درامده به ناچار از میکی موس و تارزان گرفته تا تام و جری برای حاکم فرتوت قصه می گفت.و حاکم که اهل زمانه ی مدرن نبود و از جعبه ی جادو و اینترنت چیزی نمی دانست همه را باور کرد.اما ورق برگشت ٬روزی ابلهی از جهان عرب برای حاکم تلویزیونی هدیه آورد و گفت :"هذا تلفیزیون." وهمان ظریف در نطقی کوتاه وی را گفت :" انت الاغ" یعنی تو خری ٬( ما را به نظر چنین می آید که چون الاغ با ال شروع می شود ٬عربی می نماید و الا بلدیم!) او را گفت ٬یعنی همان عرب را ٬ولی گمان می رود که هر دو را خطاب کرده بود ٬الله و اعلم.واین تحفه انتقامی بود از شهرزاد که به ولایت امارات عربیه نرفته بود.  (شهرزاد به امارات نرفته تخم جن ها شب های عربی گفتندش !)اما شهرزاد که با اینترنت آشنا بود و هزارن دوست پسر در عالم داشت با گفتمان "چت"این دسیسه را چاره کرد٬ یعنی داستان های مختلفه را از دوستان می گرفت و شبها بر بالین حاکم قصه می کرد٬ از آن جمله داستان های سکسی از وبلاگ ها می خواند و براو قرائت می کرد ٬حتی فیلم سکسی برای وی بگفت ٬یعنی حاکم را . راستش نمی دانیم که چه شد که حاکم از اینترنت هم وقوف یافت وشهرزاد دید که این بار بدجور گندش درامده در فکر چاره ای بود و تمامی دوستان پسرش نیز درمانده بودند .حاکم وی را تهدید به قتل کرد.ساعت های آخرین فرصت بر باد می رفت و شهرزاد عقلش به جایی نمی رسید.بر سر خود می کوفت و به ندیمه اش گفت که من "واقعاً خرم "و ناگهان ادامه داد که :"من خرم...من خرم ...من خرم و...."ندیمه در شگفت ماند که چه شده آیا شهرزاد قصه گوی را عقل زایل شد؟ و شهرزاد خنده کرد و گفت "یافتم"ندیمه گفتش چی را؟شهرزاد گفت این که من خرم.آری شهرزاد یافته همان حرف مرد ظریف را که روزگاری در بیمارستان وی را گفت :"خر خودتی "پس آن ظریف را فی الفور بخواند و چاره ی کار بخواست .مانمی دانیم چه شد که آن مرد نکته بین راضی به همکاری شد ٬شما هم بهتر که ندانید.روز دیگر مردم دیدند که شهرزاد زنده است و اینبار از درگاه حاکم آوای سوگواری و مرثیه می آید. آری شهرزاد روضه می خواند و حاکم به این نای می گریست. روضه ی جد وابای ٬ روضه ی همه ی مردگان وهمه کس را .مردم که دیدند شهرزاد زنده است وحاکم به زندگانی امیدوار ٬آنان نیز گریستند و مجالس روضه بر پای داشتند و القصه هر کس آمپلی فایر بخرید و روضه آغاز کرد.دسته های سینه زنی و زنجیر زنی و وزیر روضه خوانی نیز بر آن مردم حضور پیدا کرد.آن مرد ظریف که داستانش گذشت هم در همان بیمارستان که شهرزاد در کما بود بر اثر عطسه ی پرستار بمرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم به کسی بر نخورد و الا آن وقت مجبورم در مورد سیب زمینی بنویسم!

+ نوشته شده در  83/11/15ساعت 23:9  توسط ع.الف.شهریور  | 

روزی نوشت.

بدون عنوان

چقدر سخت است بین راه بغض گلویت را بگیره ونتوانی ٬توی خیابان هم نتوانی واگه دوستت ازت پرید چته باز هم نتوانی ٬سرکار بروی وهمه فهمیده باشند وباز هم نتوانی و ساعات روز انقدر کند بگذره که خودت را لو داداه باشی وباز هم نتوانی ٬وچقدر سخته بغض گلوی کسی را بگیره که روی جنازه ها گریه نمیکنه! امروز صبح عازم محل کارم بودم و درست اولین صندلی مینی بوس نشسته بودم ٬توی سرویس همه مرا میشناسند وراه پر بود از تپه ها ی برف ٬برفی که آرزو دارم اگه روزی مردم تمام جناره ام رو بپوشه و چقدر حریصم برای دیدن برف٬اما تمام تخیلت را سرودی به هم بریزه !رادیو سرود الله الله راپخش میکرد ویاد علاقه ی پدرم افتادم که همیشه می گفت این آهنگ خیلی قشنگه!...آن موقع بچه بودم و همه چیز مرا و دیگر دوستان کودکیم را همین آهنگ ها مشغول میکرد.رادیو های کهنه و جلد چرمی که فقط دزدکی می توانستیم اونا را دستمون بگیرم٬من٬ همون بچه ی ایلیاتی که هر روز بایداخبار جنگ رو از رادیو می شنیدم ٬هنوز اشک های برادرم رو به یاد دارم که وقتی فاو سقوط کردو هنوز یادمه کیلومتر ها راه را پیاده رفتم تااولین شهید ده را استقبال کنم و عکس های اونو که پسر عموم برا کپی کردنش باس یه خودکار بیک پر بهش میدادی و من از کجا باس می آوردم ٬کدوم مغازه وچه بهانه ای برا بابام باس می آوردم؟نه ٬خودم نقاشی میکنم.دسته دسته گلهای شقایق را تو بهار بچه های کوچکتر از خودم که زورم بهشون میرسیدو بزرگ تر از خودم که زورم بهشون نمی رسید می چیدند تا من روی سنگ ها عکس شهید ده را نقاشی کنم .توی ده حتی از یک نفر نشنیدم که او آدم بدی بود٬و یاد روزی که سر کلاس درسمون اومد و برامون نقاشی کشید٬"بچه ها این چیه؟"همه با هم گفتیم :" این بلوط است."اخبار جنگ و مارش های نظامی را همیشه زمزمه میکردم ٬در خلوت ٬در بازی ٬ همه جا!و شهیدانی که شخصاً به ایمان آنها اعتقاد کامل دارم و به نمازشون و خنده هایی که سر می دادند.خدای من ما چقدر از بهترینهای ایرانی را در جنگ از دست دادیم؟!من ٬همون بچه ی ایلیاتی که معنای پول تو جیبی را نمی دانستم اما برایم قلکی آوردند شبیه تانک!بچه ها ی همکلاسی با شوق اونا را می گرفتیم و هرگز هم به مدرسه پس ندادیم !ودلمان نمی آمد که سوراخش کنیم ٬اصلاًماپولمان کجا بود؟تانک ها اسباب بازی هایی خوب بودند که تا حال ما تجربه شون نکرده بودیم٬نه من و دوستامو متهم به این نکنید که دوست نداشتیم به رزمنده ها کمک کنیم ٬ما تمام تخیل کودکی مون را با جنگ سپری میکردیم ٬اون موقع که کمپ های نفت رو توی دهدز بمباران کردند وتا محل زندگی ما که فصل بهارو تابستون بود و کوچ میکردیم نزدیک ۵۰ کلیومتر بود .شب ها نور شعله ی آتش تا محل زندگی منو روشن میکرد ومن که عاشق نور آتش بودم نمیدونستم که باس خوشحال باشم یا ناراحت! من ٬همون بچه ی ایلیاتی که هنوزم فکر می کنم بزرگترین کشف کودکی ام بازی با نور آتش بود. نه از سیاه بازی خبر داشتم ونه از فیزیک نور اطلاعی بود اما همین بازی ها وهمین کشف ها منو توی همبازی هایی که ازمن بزرگتر بودند و زورم به اونا نمی رسید رهبر و فرمانده کرده بود .و چقدر دلم تنگ اون لحظاتی ی که تمام صخره ها رو با آهنگ و مارش نظامی می دودم ونمی دانم چند بار زمین خوردم!اگه یاد گرفته بودم که میشه با تار عنکبوت و نی صدایی دراورد باز نوبت مارش نظامی بود ٬حالا باس بگم پس نوبت کودکی من کی بود؟...من بغضم گرفته از روزهای از دست رفته ی کودکیم .از یاد آوری اون که کسانی می رفتن و بر نمی گشتن ٬چندی پیش توی خیابان با کسی برخوردم که ۵ سال اسیر بود و امروز راننده ی تاکسی بود بهش گفتم یادته اون آخرین روزی که داشتی میرفتی و هی می گفتی برا من گریه کنید که دیگه بر نمی گردم؟!هنوز یادم بود! یاد پدر فرتوتی وپیری که برای شناسایی پسر اسیرش به تهران رفته بود تا فیلمهای اسرا روببینه ٬و وقتی هم دید پسرشو شناخت و اول شروع کرد به فوش دادن به خودش وبعد هم به همه ی ملت و انقلاب!رو کرده بود به فیلم وبه پسرش که الان نیازش داشت ولی نبود ٬داشت تمام حکومت ها رو با هم نقد میکرد." تو زمان رضاشاه پدر من جو میکاشت و تو زمان محمد رضاشاه من جو می کاشتم و تو انقلاب هم که تو جو می کاشتی ...به تو چه ربطی داشت که بری جبهه ؟!میدونی خواهرات چی نیاز دارن؟و.....وحالا من برا پدرم باس چی سوغاتی ببرم؟ شاید چند روز دیگه بخوام برم پیشش٬من میدونم زمستونه و دست هاش الان پر از ترکهای کار ورنج زندگی یه.میدونم اگه بخوام بهترین کرم نرم کننده ی پوست رو براش ببرم بازم میگه ٬نه همون وازلین های قدیمی بهتره!برای زنان ده چی باس ببرم؟ میدونم بعد از احوال پرسی بهم میگن قرص سرما خوردگی ٬سر درد ٬همرات نیست؟!همسایه ی من حتماً پول کوپن قند وروغنشو نداره٬اون یکی بچه هاشو فرستاده برن چوپانی کنند٬این یکی دختر شو دیگه نمیذاره درس بخونه چون مدرسه ی دبیرستان دخترونه تو ده نیست.آیا من نباید بغضم بترکه از اینکه یادمه از شصت دانش آموز ده توی یه سال همه ترک تحصیل کردن و فقط چهار نفرمون موندیم؟خدای من هم بازی های من کجان؟!اگه هوا اونقدر سرد بشه باس یاد کارگرای اصفهان باشم که توی سرما میلرزن٬شما تا به حال دیدین ۱۰الی ۱۵ نفر توی یه اتاق بخوابند؟دیدین توی یه حیاط یا کاروانسرای کوچک بیش از ۱۰۰نفر بخوابند؟ شما می دونید من چرا اینقدر عکسهای سالگادو رو دوست دارم چون شبیه زندگی هموطنای منند ٬اون عکسی که تو برزیل از معدن طلا میگیره آدم ها رو مثل مورچه نشون میده و...حالا برای بابام آهنگ الله الله بذارم و یا به همه ی هم ولایتی هام خبر اینو بدم که امروز ٬روز محرومیت زدایی نام گرفته....اوه خدای من ٬من با چه رویی برم پیش هم وولایتی هام؟ منم دیگه شبیه اونا نیستم......خدای من ...من همون بچه ی ایلیاتی ام...خدای من میدونی همون پسره شاپور رومیگم که از من بزرگتر بود به من زور میگفت و من از تو خواسته بودم بزنیش امروز تو اصفهان داره کارگری میکنه ....من که نگفتم اینجوری ...اوه خدای من تو میدونی که من دوستت درام اما تو سنت ما این بوده که از تو گلایه کنیم ....یادت هست اون خدائیه ها رو...خدای من پس این چه جور خدائیه؟...

 

+ نوشته شده در  83/11/13ساعت 6:10  توسط ع.الف.شهریور  | 

چوپان دروغگو

چوپان دروغگو
ــــــــــــــــــــــ

چوپانی را به دادگاه آوردند وانبوه خلق جماعتی عظیم شدند تا محاکمه ی وی را ناظر باشند.رای قاضی قرائت شد که چوپان به جرم دروغ گفتن بایستی به زندان برود تا ابد.ملت گفتند٬ بدون محاکمه؟قاضی گفت نافهم ها شما چه می دانید؟مگر در کتاب دبستان نخواندید که چوپانها دروغگو هستند؟این چوپان بی سبب فریاد میزد :گرگ آمد٬گرگ آمد! چوپان گفت ولی گرگ آمد.به خدا گوسفندانم را درید .قاضی گفت به من چه؟!میخواستی از همان اول دروغ نگویی!چوپان گفت :ولی آن چوپان که من نبودم.تازه مردم داشتند می رسیدند که گماشته ها مرا گرفتند و آوردند ٬اصلاً مردم هنوز نرسیده بودند که مرا آوردند.آقای قاضی به چه جرمی؟قاضی گفت به جرم ِ تشویش اذهان عمومی.چوپان گفت که من شاهد دارم که گرگ آمد.قاضی گفت تنها شاهدی که من قبول دارم همان گرگ است٬ اگر گرگ شهادت دادکه او گوسفندی درید من قبول دارم و گرنه باید زندان ابد بروی.ملت که توی صحنه بودند داد زدند قبوله٬ قبوله!یا گرگ یا شهادت!ناگهان کسی جیغ زد بدجور که قاضی گفت :زهر مار ! وملت خفه شدند.البته او با آن کسی بود که جیغ زد٬آن جماعت عظیم نافهم بودند.قاضی آن جیغ را فراخواند تا علت را بپرسد.او را آوردند ٬دختری بود که تازه به سن بلوغ رسیده بود وگفت من شاهدم که گرگ آمد و گله ی چوپان را درید.قاضی گفت که تو بیجا کردی اولاً حجابت را درست کن و دوماً دخترم اسمت چیست؟دختر گفت کبری٬من رفته بودم که کتابم را بیاورم که چوپان هم آمده بود آنجا و کتابم را که خیس شده بود به من داد و... قاضی گفت : تو اگر عقل داشتی مواظب کتابت بودی و آن را جا نمی گذاشتی تا خیس شود و الحق که راست گفتند که زن ناقص العقل است و شهادتش مورد گواه نیست.اصلاً تو اون وقت صبح چکار داشتی که دنبال کتاب بگردی؟آخر دختره ی دست وپاچلفتی سرماکلاه میگذاری؟قاضی اورا به زندان محکوم کرد .دختر گفت ولی من رفته بودم برای کتابم ٬اصلاً ما همدیگر را دوست داریم وبه شما هم مربوط نیست. ملت دادزدند" دختره ی بی چشم و رو گورتو گم کن و برو!" دختر که گریه می کرد گفت که چوپان شاهد است که من کتابم را جا گذاشته بودم ولی قاضی گفت فقط گرگ باید شهادت بدهد.چوپان و کبری هردو محکوم شدند اما کبری تصمیمش را گرفته بود.چند روز بعد دوباره چوپانی دیگر را آودند و او هم به جرم تشویش اذهان عمومی محکوم شد چون دوباره قاضی فقط شهادت گرگ را قبول میکرد.ملت اینبار گفتند یعنی چه؟ چرا گرگ باید شهادت بدهد!اماقاضی گفت شماها خفه بشوید نافهم ها! ملت که خفه شده بودند قهر کردند و رفتند.هفته ای گذشت و دوباره جارچی ها دادمیزدند که "چوپانی را محاکمه می کنند...." ولی ملت گفتند برو بابا !محاکمه شروع شده بود واما این بار چوپان گرگ را به عنوان شهادت آورده بود .قاضی که جا خورده بود گفت گرگ باید شهادت بدهد .چوپان گفت ولی اگر ولش کنم جناب قاضی او وحشی ست .قاضی گفت ما نگهبان داریم طوری نیست.گرگ را که آزاد کرده بودند به سوی قاضی حمله کرد ٬نگهبانان از ترس فرار کردند و چوپان هم گفت به من چه!قاضی به کوچه دوید اما گرگ به دنبالش بود و رهایش نمیکرد .قاضی فریاد زد:" گرگ آمد ٬گرگ آمد ." اما مردم اینبار دیگر حاضر نبودند حرف قاضی را بشنوند و پچ پچ کردند که او دروغ می گوید و کسی به کمک قاضی نیامده بود وگرگ قاضی را درید و خورد!

+ نوشته شده در  83/11/12ساعت 19:17  توسط ع.الف.شهریور  |